در حین بازی و پس از کلی مهربونی و ناز کردنش بهش میگم باران جان من هفته دیگه چند روز نیستم تو مواظب خودت و ددی باش و تا 4 شب بخوابی و بیدار شی من اومدم. میگه کجا میخوای بری؟ میگم : استرالیا میگه: ؟To see uncle Eyshan میگم: بله ولی کارم دارم. میگه: Then I am coming too. I want to see uncle Eyshan. میگم نمیشه عزیزم. حالا اگه رفتم و دیدم خوب بود دوباره با هم میریم تا کانگوروها رو ببینیم. بعد میبینم یک دفعه ای اشک تو چشماش حلقه زده و میگه: Because when you are not here me and Daddy are getting sad ! very sad .  میگم منم خوب خیلی سد میشم و کلی زیاد دلم برات تنگ میشه. ولی قول میدم زود برگردم و برات سوغاتی بیارم . حالا چی دوست داری؟ میگه : ok, I want Princess House and for Daddy socks, black socks because he didn't have black socks the other day and his shoes was brown  میگم تو از کجا فهمیدی؟ میگه : Because I asked him why your shoes are not the same color of your socks !!! and he said he doesnt have black socks  میبینید چه دختر فاشنی دارم . رنگ کفش و جوراب باباش هم باید یکی باشه !  هنوز نرفته دلم براش یک ذره شده .....

/ 0 نظر / 18 بازدید