خاطرات روزمره:

- صبحها در مدرسه باران مراسم حاضر و غایب کردن دارند مثل کوچیکیهای خودمون!! حالا باران شبها کوسنهای روی مبل ها رو روی هم میزاره تا مثلا برای خودش صندلی درست کنه و میز کوچولوشو میزاره جلوش با یک دفتر و چند تا خودکار ( و حتما هم باید خودکار باشه دقیقا مثل خانم معلمش ) و شروع میکنه به حاضر/غایب کردن ما. مثلا میگه : مامی ؟ و من باید بگم: Yes, Mrs. Headd  ,  بعد ددی؟  و ددی باید بگه Yes, Mrs. Headd  و بعد بجای تدی و میکی و مینی و همه عروسکهاش باید جواب بدم و اگه این وسط حرف دیگه ای بزنم دعوام میکنه که  Be Quite و مثلا ادای خانم معلمش رو درمیاره !! 

- چند روز پیش هم لغاتی رو که من باید ازش بپرسم اون از من میپرسید و مثلا میگفت What's this?  و اگه میگفتم نمیدونم و یا به شوخی بجای Mum میگفتم Mummy کلی عصبی شده بود و واقعا بطور جدی دعوام کردکه . I am not happy with your work. You don't listen to me. Didn't I ask you to practice?   و این یعنی دقیقا ادای معلمش رو در آوردن و اینکه چقدر این خانم هد اینها رو دعوا میکنه !! کلی تو دلم ناراحت شدم که چقدر از یک بچه سه ساله انتظار داریم !!

- عصرها بجز یک روز هفته بقیه روزها من میرم دنبالش و کلی هم توی راه برگشت با هم برنامه میگذاریم که مثلا بریم خرید یا آشپزی کنیم یا با هم کارتون نگاه کنیم و یا برقصیم ! خلاصه کلی با هم فان داریم . حالا دیروز ددیش رفته دنبالش و امروز صبح به من میگه : Mummy, please you pick me up from school !!!  بهش میگه امروز هم ددی باید بیاد دنبالت و میگه nooo, please !  و ددیش هم میگه دیروز عصری که اومدیم خونه همش میگفته مامانم این کار رو میکنه مامانم اون کار رو میکنه !! و مثلا میخواسته روتین عصرهاشو به ددی یاد بده !!

 - چند روز پیش نمیدونم به باران چی گفتم که دختر حساس ما ناراحت شده و میگه:

I'm not talking to you any more.  You are not my friend !!!

و منم با تعجب و خنده بهش میگم Of course I am not your friend. I am your mummy and you should listen to you !! و اونم میگه: I don't like you.  منم بهش میگم " باشه دوستم نداشته باش. منم دیگه نه برات شکلات میخرم و نه هیچی دیگه. بیرون هم نمیبرمت " . باران هم که مثل اینکه خیلی ناراحت بود میگه: Idon't like YAYA  ( she means choclate) , I don't like shopping and Daddy will take me to park !!!!  منم که دیدم این خیلی ناراحته و به این واکنشها و جملاتش کلی میخندیدم بعد از چند دقیقه بهش میگم بیا با هم آشتی کنیم میگه : no Ashti. I am not saying your name again !!!    و من هاج و واج به این فکر می کردم که این جملات رو از کجا یاد گرفته !!!   البته اینکه دو دقیقه بعد با هم آشتی کردیم و من دوباره میتا مامی و فرندش شدم ولی خوب نه البته best friend !!

- دیروز داشتیم از بیرون میومدیم و نزدیک خونه میگم یک سر به سوپر مارکت  بزنیم تا یک چیزی که فراموش کردم از سوپر قبلی بخرم رو بخریم و پدر باران هم میگفت حالا لازم نیست همین الان بخریم . بعد من ادای اینکه ناراحت شدم رو در آوردم و باران فوری از صندلی عقب میگه : Daddy Say Sorry. Kiss & Hug mummy & go to super market !!

و در حالت عادی هر وقت مثلا در خونه پدرش میخواد منو ببوسه باران میگه : Stop it, You are my Daddy !  و دیروز بهش میگم  He is your Daddy but he is my H joon.  و باران هم خیلی نگران به پدرش میگه : Daddy say that you are not H joon, you are my H daddy !!!  این حس مالکیتش خیلی جالبه که فکر کنم همه بچه های این سن همین حس رو دارند.

 

و خلاصه که ما ماجراهای داریم با این دختر با نمک و شیطون !

/ 1 نظر / 18 بازدید
مستی

[ماچ][ماچ][ماچ] من هیشه ذوق می کنم اینجا رو می خونم...خدا حفظش کنه میترا جان..