1- به باران میگم من خوشحال نیستم .میگه چرا؟ میگم چون اون مداد دیجیتالی کارتهای بازیتو گم کردی ومنم نمیتونم  پیداش کنم تا باهات بازی کنم . میگه :

What about if I give you a big smile and send you a heart? Will you be happy?  و من موندم جواب این دخترک مهربونم رو چی بدم...

2- داره نقاشی میکشه و میگه mummy , I am making you lots of flowers. میگم چرا؟ مگه کار خوبی انجام دادم؟ میگه Yes, because you work very hard and you pick me up and then play with you .. you are a verygood mummy!

3-چند روز پیش یک شلوار جین جدید رو که چند ماه پیش برای باران خریده بودم رو اومدم تنش کنم و دیدم کمرش هنوز بزرگه ... بعد از تو انباری یک جفت کفش کاملا نو رو که نمیدونم کی خریدم رو پیدا کردم و اومدم پاش کنم که دیدم تنگه ..

بعد از دو روز ... موقع صبحانه باران میگه من تخم مرغمو نمیخورم .. منم میگم: خوب نخور .. اینقدر غذا نخور تا همینطوری کوچک بمونی .. تازه دیدی اینقدر غذا نخوردی که شلوار لی قرمز برات بزرگ بود ...

باران:

But did you see that those black shoes were small?  This means I am getting bigger & bigger  & I am not eating eggs ! I hate yellow parts of egg...

5 - موقع رانندگی به بابای باران میگم مواظب باش و اینقدر تند نرو . بعد به باران میگم : این ددی تو اصلا خوب رانندگی نمیکنه ! بعد از چند ثانیه باران میگه:

But Daddy is good driving when he takes me to school .... He is careful !

/ 0 نظر / 18 بازدید