Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers Lilypie Fourth Birthday tickers باران- رحمت خدا

باران- رحمت خدا


+  

امروز رفتم و مهدکودکی که تو بیمارستان هست رو دیدم. در مقایسه با اون مهدکودک دیگه ای که نزدیک خونه هست خیلی فرق نمی کرد و در هر دو تقریبا برای هر ٣ تا بچه یک ÷رستار هست و امکاناتشون هم تقریبا مثل هم بود بنابراین فکر کنم همون مهد نزدیک خونه بهتر باشه. ولی در کل تو هر دو تا مهد که رفتم کلی دلم گرفت و دوست داشتم گریه کنم وقتی فکر می کنم میخوام دختر کوچولومو از صبح تا عصر تنها بزارم.

از باران کوچولو بگم که کلی شیطون شده و حتی یک لحظه نمیشه تنهاش گذاشت.  فقط دوست داره خانمو راه ببرند و یا بشینه و مجله ÷اره کنه و یا دستشو بگیریم تا بتونه قدم بزنه. چهار دست و ÷ا نمیتونه بره و عقب عقب راه میره ولی دوست داره بایسته و راه بره. عاشق ÷در بزرگش هم هست و یک بابا بابایی میکنه که نگو و تا چشمش به ÷درم میافته چشماش برق میزنه و شروع به خندیدن.  مامان دست زدن بهش یاد دادند و تا میگیم "دست دست " شروع به دست زدن میکنه و بای بای کردن هم یاد گرفته و اینقدر ناز میگه بای بای و دستشو تکون میده.

از دندون هنوز خبری نیست اگرچه نوک دو تا دندون زیر لثه هاش دیده میشه.

خانم عاشق خوردن این آبمیوه های مخصوص نوزاد و خوردن لیموی تازه و سیب و موز و نارنگی هستند.

از روزی هم که بابا بزرگ عزیزش اینجا هستند دیگه ما رو نمیشناسه و در عرض دو هفته به یک موجود شیطون ولی نازنینی تبدیل شده که غیر قابل باور است.

این دختر کوچولوی ما خیلی هم اجتماعی است و با همه های و بای میکنه و اگه کسی تو خیابون یا مرکز خرید جوابشو نده ناراحت میشه. با دیدن بچه های دیگه اینقدر ذوق میکنه و خوشحال میشه که نگو .

فعلا تا اینجا . بقیشو بعدا می نویسم.

 

نویسنده : Passenger ; ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۸
تگ ها: 0-1 سالگی
    پيام هاي ديگران()   لینک