Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers Lilypie Fourth Birthday tickers باران- رحمت خدا

باران- رحمت خدا


+  

دختر کوچولوم داره بزرگ میشه و هر روز نمکی تر از قبل و بقول باباش فقط قند و عسل.

امروز اومدم لباسهای شستشو اتو کنم دیدم نصفیش براش کوچک شده و گذاشتمشون توی سبد تا برای بیمارستان ببرم. تازه دیروز مادرکر بودم و کلی لباسهای مختلف براش خریدم @ ولی فکر می کردم برای وزن فعلیش لباس به اندازه کافی داره که حالا می بینم دوباره به یک خرید دیگه نیاز دارم. تا حالا همه لباسهاشو از فروشگاه میسی آمریکا و نکست و مادرکر خریدم. حالا می بینم اینقدر ماشاا... لباسها زود کوچک میشند که آدم حیفش میاد  این لباسهای گرونو کنار بزاره ...

اخیرا اینقدر قشنگ میخنده و قهقهه میزنه که دلت میره و تازه صداها و اصواتی میسازه که انگار میخواد حرف بزنه. اینقدر با دقت به اطراف نگاه میکنه و وقتی باهاش حرف میزنی گوش میکنه که فکر میکنی با یک آدم بزرگ داری حرف میزنی. از روی صندلیش وقتی توی خونه راه میریم با نگاهش دنبالمون میکنه و عاشق اینه که بغلش کنی و بقول من تور خونه براش بزاری و همه چی رو توضیح بدی. اینقدر فضوله که در اوج خواب هم به زور چشماشو باز نگه می داره و نگاه میکنه .

فکر می کنم منو و باباشو خوب میشناسه . بعضی وقتها  غرهای الکی میزنه که بیا و بغلم کن. اگر توجه نکنم، لب بر میچینه که قیافه ش دیدنیه و اگر باز هم اعتنا نکنم، گریه ش شروع میشه و البته گریه که نیست و بیشتر شبیه صدای بچه گربه س تا گریه.  گریه واقعی وقتیه که یک دقیقه شیرش دیر بشه. تا شیشه رو به لبش نزدیک میکنی این دهن کوچک نازش مثل یک بچه شیر باز میشه و با یک ولعی شیرو میخوره که دیدنیه .عاشق اینه که جلوش برقصی و اداهای نرمش کردن در بیاری. شاید غیر قابل باور باشد ولی حتی بعضی وقتها با این حرکات رقص الکی اون هم خودشو حرکت میده.امروز داشت با خودش صداهای الکی درمیاورد و منو که دید با دستش هی به دهنش اشاره میکنه که یعنی من گشنمه !!! وقتی هم ن÷یشو عوض می کنیم @ وقتی تموم میشه یک لبخند تشکر آمیز تحویلت میده که میخوای فقط بخوریشو و یک لقمش کنی @ بس که نازه. ماشاا... ( مامانم میگه  همش صدقه بدید و هیچکی چشمش نکه خودت می کنی! خدا حفظش کنه )

دیشب بعد از مدتها بردیمش بالا و توی تختش خوابید و اینقدر محو صداهای جنگل و حیوانات بالای سرش شده بود که راحت خوابش برد @ اخیرا از این گلیدرش زیاد خوشش نمیاد.  اینقدر هم به صدا حساسه که وقتی خوابه کوچکترین صدایی می ترسونش @ حالا با این خونه های چوبی انگلیسی که اینقدر جیک جیک می کنند ما موندیم چکار کنیم.

یکی از دوستای عزیزمون که لطف دارند و  خیلی باران رو دوست دارند و هر چند روز زنگ میزنند و جویای احوال باران اون هم با جزئیات میشند و همش مارو سفارش میکنند که مواظبش باشیم و همش میگند این دختر چه نگاهی داره . یکی دیگه از دوستام میگه این در آینده بازیگر میشه چون توی تموم عکساش داره به دوربین نگاه میکنه. برادرم میگه من کوچولویی به این معصومی و در عین حال شیطنت ندیدم. مامان و بابام که روزی نیست که زنگ نزنند و قربون صدقش نرند و هی نگند اگه یک مو از سر دخترمون کم بشه هیچی ! باباش هم که میگه فقط قند و عسل و تازه جلوی بقیه اینقدر از دخترش تعریف میکنه که من میگم زشته و مردم میگند چقدر اینها از بچشون تعریف می کنند !!!  و من روزی صدهزار بار خدارو شکر می کنم.  خلاصه به قول پدرم حسابی مارو مشغول کرده و ما هر روز بیشتر از روز قبل خدارو شاکریم که چنین نعمتی رو به زندگیمون عطا کرد و مملو از زیبایی کرد.

 

 

نویسنده : Passenger ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳ دی ۱۳۸٧
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک