Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers Lilypie Fourth Birthday tickers باران- رحمت خدا

باران- رحمت خدا


+  

جوجه کوچولوی من ٬ چطوری عزیزم ؟ دیگه داری کم کم بزرگ میشی ٬ و من و پدرت بی صبرانه منتظرت هستیم. هفته دیگه دوباره می بینیمت و دعا می کنم سالم سالم باشی و یک وقت اون بند لعنتی نزدیکت نشده باشه و ناپدید شده باشه ( انشاا...) . این روزها عادت کردم تو مسیر کارم تا بیمارستان باهات حرف بزنم ٬ نمی دونم صدامو میشنوی یا نه ؟ ولی ما خیلی دوستت داریم. نمیدونم درست احساس می کردم یا نه ٬ ولی هفته پیش فکر می کردم تو دلم داری سر می خوری و حالا یک هفته ایی که هیچ حرکتی احساس نمی کنم !! شکمم از هفته پیش بزرگ تر شده و امروز دیدم تنها شلوار جینی هم که اندازه ام بود ٬ دیگه کوچک شده !

شبها وقتی میخوام بخوابم ٬ همش به تو فکر می کنم و اینکه  ۵ ماه دیگه تو اینجایی و ما هنوز برات هیچی آماده نکردیم  و این منو کلی نگران میکنه ٬ ولی ددیت همش میگه دیر نمیشه و همه چیزرو یک هفته ای آماده می کنیم ٬ولی من که به بی صبری معروفم هی نگرانم ! حالا شاید هفته دیگه بفهمیم تو دختری یا پسر و بعد من می تونم راحت برات خرید کنم.  تصمیم داریم  اتاق مطالعه رو برای تو درست کنیم و اون اتاق دیگه رو برای مامان و بابا که برای تو از ایران میاند و کلی کار دیگه .  ولی چون چند ماه بیشتر بعد از تولدت تو این خونه نخواهیم بود و انشاا... به خونه قشنگی که قبل از اینکه بدونیم تو رو خدا بهمون داده خریدیم ٬ میریم ٬ اینجا خیلی اتاق مخصوصی فکر کنم نخواهی داشت ٬ ولی تو خونه جدید برات یک اتاق خوشگل درست می کنیم و تا اون موقع انشاالله کلی بزرگ شدی و ۸-۹ ماهت خواهد بود ٬ وای که من نمی تونم صبر کنم ..... فعلا که تا حالا هرچی خرید کردیم ٬ واسه من بوده  ٬ چون هر روز لباسهام کوچک تر میشه و الان فقط دیگه یک شلوار دارم . خیلی عجیبه تا الان که اواسط هفته ۱۷ هست فقط ۲-۳ کیلو چاق شده ام ٬ ولی قبلا سایز ۸ بودم و حالا شلوارهای سایز ۱۲ هم برام تنگه ٬ ددی میگه از الان هر ماه باید یک شلوار بخرم  ....

این هفته ٬ عزیزم من امتحان پایان دوره دکترامو دارم که اگرچه آخرین امتحان دوره تحصیلم هست ٬ ولی بعد از اون باید  برای چند تا امتحان مهمتر در سال آینده که برای آینده کاریم در این کشور مهمه خودمو آماده کنم٬ ولی این روزها تا سر درس و خوندن می رسه زود خسته میشم و دوست دارم بخوابم ٬ امیدوارم بعد از تولد تو انرزیمو بدست بیارم و خومو برای امتحانهای بعدی آماه کنم... خدا کنه پدرت هم یک کم ارادشو زیاد کنه و این امتحانهای پزشکیشو بده تا بتونه کار خوبی بگیره و  استادشم هم کمک کنه تا از مهرماه  بتونه  تو بیمارستان کار کنه و مشکلات مالیمون کم بشه و من کمتر نگران باشم ٬ اگرچه خدا همیشه با ما هست و من کلی شکرگذار این همه نعمت و سعادتی هستم که بهمون داده و همیشه پشتیبانمون بوده ٬ ولی چکار کنم من همیشه نگرانم و تا پدرت این امتحانهاشو نده من آرامش ندارم ....(راستی این کلمه پدر که برای تو بکار می برم چقدر برام عجیب و سنگینه ..! )

از وقتی فهمیدم تو رو دارم ٬ همش فکر می کنم چقدر یک مادر بچه شو دوست داره ٬ و همیشه نگرانه و تازه بیشتر می فهمم که چقدر مامان و بابام ما رو دوست دارند  و  کلی بیشتر دلم برای براشون  تنگ میشه ! مامان جونم خیلی دوستتون دارم  ....

 خدایا هزاران بار شکر بخاطر همه چیز ٬ خدایا دعاهای منو مستجاب کن و یک بچه سالم و صالح به ما عطا کن ٬ آمین !

 

 

 

نویسنده : Passenger ; ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک