Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers Lilypie Fourth Birthday tickers باران فانی - باران- رحمت خدا

باران- رحمت خدا


+ باران فانی

- دیروز رفته بودیم یک فروشگاه بزرگ وسایل خانه تا یک فریزر برای انباری بخریم. باران خانم هم که عاشق اینه تنها تو فروشگاهها قدم بزنه   راه افتاد به سمت ماشین های لباسشویی . بعد می بینم دو تا بچه ٣-۴ ساله کنارش ایستادند مامانم میره ببینه یک وقت بچه ها اذیتش نکنند بعد می بینیم نه باران داره باهاشون صحبت می کنه (اونم به زبان عجیب غریب کره ای خودش) و هی از این ماشین لباسشویی میبرشون به ماشین بعدی و هی در ماشینها رو باز میکنه و یک چیزی بهشون نشون میده و بعد هم دکمه های دیجیتالی رو فشار میده و اون بچه ها هم وایستادند محو سخنان خانم و دنبالش از این ماشین میرند به ماشین بعدی.  مثل یک فروشنده ماهر. کلی تعجب کرده بودم و خوشحال و بقولی قند تو دلم آب شد که چقدر دخترکم بزرگ شده که داره با چه اعتماد به نفسی صحبت میکنه و فهمیدم اصلا توی خونه با ما اینقدر صحبت نمیکنه و با بچه ها خیلی بهتر است. تازه وقتی مامان بابای اون بچه ها اومدند ببرنشون باهاشون خداحافظی هم کرد و براشون دست هم تکون داد.

- از وقتی مامانم اومدند اینجا دیگه باران خانم منو به رسمیت نمیشناسند و هیچ ابراز محبتی برای من نمکنه. فقط مامانم رو میشناسه و باباشو.  گفتم این بچه خیلی فرصت طلب هست. اینقدر لوس شده و خودشو برای مامانم لوس می کنه و اونها هم لوسش می کنند که حد نداره.

- هفته پیش چند روز به مدد کارگاه آموزشی آقای پدر مسافرت بودیم و اون هم در یک هتل خیلی زیبا و به یاد ماندنی. خانم  هر شب کارشون این بود که وان اتاق مامانم رو پر آب کنیم تا خانم ریلکس بشند و آب بازی کنند.

- دیروز عصری که رفتم دنبلش مهد کودک از مربیش می پرسم چطوره و رفتارش با بچه ها چطوره؟ میگه خیلی باهوشه ولی خیلی هم funny هست تعجب و من موندم بچم چکار کرده که لقب فانی ترین بچه مهد رو گرفته !!!!

- عاشق حیوانات هست و از هیچ سگ و گربه ای نمیترسه و حتی دستشون هم میزنه ( بر عکس مامانش)

فعلا همین قدر تا فرصتی دیگه که یادم بیاد و خلاصه کارای فانیشو بنویسم.

نویسنده : Passenger ; ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک